شاید این منمنوشته ها، شعرها و گاهی داستانک های من |
||
می دانی
می خواهم از اینجا بروم
اینجایی که زیر غبارهای کهنه اش ردپای خنده های تو بیداد می کند
و فرش های آب نخورده
از بیداری های شبانه ی تو حرفها دارند
اینجایی که هنوز تخت اتاقت
از نشستن دیگران کلافه می شود و باز ناله ناله ناله
و زیر تشک های کهنه اش
جوراب های مچاله شده ی تو دیگر منتظر پوشیده شدن نیستند.
خوب نگاه می کنم
دیوارها دیگر خسته شده اند
صدایشان را می شنوم، فریاد می زنند!
می دانی
دوست دارند جایشان را به آجرهای تازه بدهند
و تنشان زیر تابلوهایی که نوشته اند:
"ریختن نخاله های ساختمانی در این مکان ممنوع می باشد"
مدفون شود.
می خواهم از اینجا بروم
اینجا که باغچه اش از ظلم علف های هرز زرد
آرام خفه می شود.
اما نگران نیستم خاطرات کهنه همیشه زنده اند
حتی وقتی تو نباشی
وقتی من نباشم
وقتی هیچ کس دیگری نباشد.............
پ.ن:
با عرض پوزش از تمامی دوستان عزیزم
مدتی نیستم و بنابراین از دیدن نوشته های شما عزیزان در وبلاگ های پرمهرتان معذورم
از اینکه محبت کردید و آمدید ممنونم
هر چه به خودش فشار می آورد نمی توانست فکرش را جمع کند. پول اجاره خانه که پنج ماه عقب افتاده بود، دندان زنش که مدتها بود درد می کرد و هر بار برای تسکینش از قرص استفاده می کرد، پول نجار که برای تغمیر راه پله های خانه ی مادرش بدهکار بود، پول تلفن که اگر پرداخت نمی شد همین روزها قطعش می کردند و دیگر زنش نمی توانست روز به روز احوال مادرش که ماه پیش از پله های بی نرده افتاده بود را بپرسد و چیزهای دیگر که مدام در سرش چرخ می خورد. و آخر همه ی فکرها به این فکر می کرد امروز که سیصد هزار تومن از حقوق عقب افتاده اش را می دهند پول را اول به کدام زخمش بزند. و دوباره از اول قرض ها و چاله ها را می شمرد. اما یک چیز را خوب می دانست، اینکه وقتی پول را بگیرد حتما برای دخترش توت فرنگی بخرد. یک هفته بود که هر شب وقتی از سر کار برمی گشت شرمنده صورت دخترش را می بوسید و می گفت: بابا جان فردا شب برات می خرم. یک لحظه فکر خوشحال کردن بچه جان تازه ای به دستهایش دواند. آماده ی رفتن شده بود صدای بلند گوها فضای سوله ی کارخانه را پر کرد. دلش خالی شد. از حسابداری به تمام کارگران عزیز: " با کمال تاسف وام درخواست شده برای کارخانه تا دو هفته ی دیگر به تعویق افتاده بنابراین تا زمان مقرر حقوق کارگران عزیز پرداخت نخواهد شد ".
هر روز عصر
مرا در دوچرخه ات رکاب می زنی
تا
جلوی در خانه مان می رسی،
زیر درخت های کاج
کنار تاب هایی که از مستی بچه ها مست تر می شوند
می ایستی
در را که باز می کنم
بستنی ات تمام شده است
چشم های دوازده ساله ات
به من لبخند می زند
و من فکر می کنم
این روزها
پسرک ها چقدر زود بزرگ می شوند.
از حیاط سرو صدا می آمد. آوازهای دسته جمعی زیبا. چشم هایم را آرام آرام باز کردم. آفتاب صبح لابه لای مژه هایم بازی می کرد. دستم را روی صورتم گرفتم. می خواستم از روی تخت با یک پرش خودم را به حیاط برسانم. اما تمام تنم کوفته بود. باز هم گوشهایم را تیز کردم، گفتم شاید از خانه ی همسایه ها باشد. شاید کسی هوس کرده صدای تلویزیونش را تا ته بلند کند. اما مگر می شد اینقدر نزدیک و طبیعی. حتی اگر صدا از خانه ی همسایه ها هم باشد باز هم غیر ممکن است که از تلویزیون باشد. هر چه فکر می کردم این آواز یک آواز زنده بود. دستهایم را بالا بردم و هر چه انرژی روی سقف اتاق بود را در مشتم جمع کردم و محکم به سینه کوبیدم. چشمهایم را محکم مالیدم و با هر سختی بود پاهایم را روی کف یخ کرده ی اتاق گذاشتم. دیگر تصمیمم را گرفته بودم، باید می رفتم و می فهمیدم صدا از کجاست. هر چه به در اتاق نزدیک تر می شدم صدای آواز دسته جمعی بلندتر و بلندتر می شد. در را که باز کردم درون هال پر از صدا بود نه اشتباه نمی کردم این صدا از حیاط خانه ی خودمان بود. به سرعت در را باز کردم. سوز خنکی روی ساق پاهایم شلاق می زد. اما پابرهنه به سمت بند رخت دویدم. لباس های مادربزرگم روی بند آواز می خواندند. دیوانه شده بودم. تند تند بند را تکان می دادم. به صورتم سیلی می زدم تا مطمئن شوم خواب نیستم. اما انگار خواب نبود. دامن سیاه با گل های بنفش ریز. بلوز ارغوانی با یقه ی گلدوزی شده. نمی توانستم باور کنم دوان دوان خودم را به اتاق رساندم تا به خواهرم تلفن بزنم. وارد اتاق که شدم خودم را دیدم روی تخت دراز کشیده ام. نور ملایمی روی موهایم بازی می کرد، چشمهایم بسته بود. دیگر صدای آواز نمی آمد.
مدام حرفهایش در سرم چرخ می خورد: " آلا جون تورو خدا تو دانشگاه اینقدر سر به زیر راه نرو. بزار بقیه چشمای خوشگلتو ببینن، عجب خسیسی هستی تو! این همه پسرای بیوتی. خوب دختر یه نیگا بنداز ببین دنیا دست کیه. من خرو بگو که تورو تشویق کردم اینجارو بزنی با هم خوش بگذرونیم. اصلا ولش کن بیا برات سیامکو تعریف کنم. همون پسر شمالیه، چش آبیه، همون که اون دفعه دم در سلف اومده بود جزوه هامو پس بده. لامصبو دیدی عجب خوشگله. طناز مشرقی باید بیاد پیشش لنگ بندازه. می شناسیش که همون دختر معماریه، بابا معروفه! اینجوری ابروهاتو ننداز بالا آلا گیجه! همه دانشگاه می شناسنش. ای حالم بهم می خوره از این مثبت بازیات. بابا ول کن دنیای احساس و اینجور مسخره بازیارو. یه کم خوش باش. زن دایی چه دختر بی عرضه ای پرورش داده... ها اینقدر گیج زدی که یادم رفتم سیامکو برات تعریف کنم. خیلی وضعش توپه آلا! باباش کارخونه بستنی داره. یه چیز هیجان انگیز بهت بگم! ما دیروز با هم بیرون بودیم. اگه توام یه ذره مختو به کار می گرفتی حالا اینجوری آویزون به من نگا نمی کردی. اصلا بزار عینی بهت نشون بدم ببینی. اینو نگا اون برام خریده. خیلی خوشگله نه! تمام ساعت فروشیا رو که بگردی لنگشو پیدا نمی کنی! می دونی آلا می خوام مخشو بزنم واسه ازدواج. عالیه نه! تو خوابم نمی تونی ببینی." چشمهایم را می بندم. اشکهایم از پهنای صورتم روی نوار سیاه قاب عکسش می چکد. راستی توی این عکس چه ساعت قشنگی دارد. سیامک آره سیامک خریده بود. همانی که وقتی فهمید پردیس سرطان دارد تمام هدیه هایش را پس فرستاد. چشمهایم را می بندم. نه این خواب نیست!
اینجا راهزن زیاد است
باید نگاهت را پشت پلک هایم پنهان کنم.
ترس به دلت راه نده!
چشمهای مرا کسی نمی دزدد
جای نگاه تو محفوظ است!
رسیدیم. یک پارکینگ محقر با دو سه تا صندلی و آینه و کمی خرت و پرت دیگر. دلم میخواست یک سیلی محکم خرج صورت خواهر داماد کنم. بغضم گرفت. پلک هایم را محکم به هم فشار دادم تا نکند اشکی بریزد، نکند مادرم ببیند. البته نمی دانم شاید او هم پلک هایش را محکم فشار داده بود. زن آرایشگر آمد با صدای خشن و دو رگه اش خنده ای کرد و گفت: چه عروس خوشگلی، ایشالا که خوشبخت شی دختر. نخ اصلاح ولو شده را از روی میز قاپید و دور گردنش گرده زد. نشستم، خم شد روی صورتم، بوی سیگار و عرق توی بینی ام پیچید. اشک از چشمهایم سرازیر شد، زن آرایشگر گفت: خوشگل خانوم من که هنوز کاری نکردم، اشک هایم را پاک کردم. بهانه ی خوبی برای خالی کردن بغض پیدا کرده بودم. وقتی برگشتم چشمهایم قرمز شده بود. عاقد خطبه ی عقد را خواند. دستهای ظریفم در دستهای ترک خورده و زمختش جا گرفت. مرا بوسید. بوی سیگار و عرق توی بینی ام پیچید... .
پ.ن: این یک داستان خیالیست.
هر چه تلاش کردم
تا سرودی به وسعت آمدن بسرایم
دستانم مرا یاری نکردند
و چشمهایم به وعده ی زلال نگاهی پاسخ نگفتند،
سکوت کردم
تا بشنوم،
و آنگاه
"قلبم به من گفت"
سلام، اینبار دیگر خوش آمدی!
.
.
.
شاید این منم